X
تبلیغات
فاحشه ای در آغوش خدا


خدای بزرگ ، خدای مهربون ، اگه سختی ایی به بنده هاش بده ... تحمل همه ی این سختی ها رو هم میده !
زندگی برای همه بالا و پایین های زیادی داره ، برای من پایین ش بیشتر بود . روز هایی بود که از داشتن اینهمه پایین توی زندگیم شاکی بودم ، ناراحت بودم و مدام به خدا غر میزدم . من تحمل نداشتم ، توانایی تحمل کردن نداشتم و نمیتونستم قبول کنم خدایی که ارحمن الراحمین صداش میکنن چطور میتونه با من اینطور کنه ، چطور من رو لایق شاد بودن ، خوشبخت بودن و خندیدن نمیدونه و فقط بهم غم و سختی و گریه میده . نمیتونستم چنین خدایی رو بپرستم ، برای من همه چیز سیاه بود و هیچ روشنی ایی نبود . همه ی در های دنیا به روی دخترک سیزده ساله ایی که تنها مونده بود بسته شده بود . و من در های باقی مانده رو هم خودم بستم ، در به روی خدا هم بستم . من تحمل نداشتم یا فکر میکردم که ندارم !!!

تنها دست های خدا نیست که توانایی کمک کردن به ما آدم ها رو داره ! خدا این توانایی رو به دست های خیلی از بنده هاش هم داده ! من در رو به روی خدا بسته بودم ، چشم هام رو به روی نور وجودش بسته بودم و گوش هام رو گرفته بودم که هیچ صدایی ازش نشنوم . چرا ؟ چون یک بار من رو تنها گذاشته بود ، وقتی که همه ی عالم تنهام گذاشته بودن ، خدا هم تنهام گذاشته بود و بعد از اون این من بودم که می خواستم تنهاش بذارم ، ازش دوری کنم . چون بیزار بودم ازش ، کافر شده بودم و نمیخواستم هیچ نشونه ایی ازش ببینم . ترجیح میدادم فکر کنم وجود نداره تا اینکه بدونم هست اما کمکی به من نگاه نمیکنه . من خودم رو از دست های خدا دور کرده بودم و خدا از جای دیگه دست هایی رو به کمک من رسوند که تصورش رو نمیکردم . دست های کوچک و نحیفی که از غیر ممکن ترین جای دنیا اومدن و منی رو نجات داد که هیچکس حاضر به نجات دادنش نبود ، حتی خیلی از آدم ها ترجیح میدادن کمکی نکنن تا من زودتر تمام شوم ، تا دنیایشان زودتر از سیاهی وجود من پا شه .

خدای خوب ، خدای مهربون ، همراه با دست های کوچکی که از محال ترین جای دنیا به من رسانده بود ، امید هم فرستاده بود ، تحمل هم فرستاده بود.

همه ی آدم های دنیا به من پشت کرده بودند جز یک نفر . من برایشان کثیف ترین و حقیر ترین موجود عالم بودم ، به من میگفتند که خدا به من پشت کرده ، که خدا نگاهم نمیکند ، که حتی خود خدا هم از من بیزار است .
اما نبود . خدایی که برای من یک فرشته کوچک میفرستد ، امید میفرستد ، زندگی دوباره میفرستد نمیتواند از من بیزار باشد ، حتی اگر سیاه ترین گذشته عالم هم برای من باشد . خدایی که به من یک خانه میدهد ، یک سقف ، یک جای امن ، یک خانواده میدهد ، آدم هایی میدهد که قبولم کنند با همه ی بدی ها ، با همه ی سیاهی ها ، که دوستم داشته باشند ، که یک آغوش گرم و مهربانانه نثارم کنند ، خدای نامهربانی نیست که به من پشت کرده باشد .

خدا ، هر سختی ایی که بدهد ، هر پایینی ، هر درد و هر زخمی و هر نا امیدی ایی که بدهد ، تحمل هم میدهد ، امید هم میدهد ، دست های توانایی را از راه میرساند که زیر بازو هایت را بگیرد و از زمین بلندت کند ، دخترک مهربانی را میرساند که وقتی میخندد روی گونه هایش چال بیفتد و شادت کند ، به تو بگوید که اشکالی ندارد تو همیشه فرشته ایی . پسرک مهربانی را میرساند که چشم هایش را به روی همه ناپاکی ها و زشتی هایت ببندد و مرهم بگذارد به روی همه ی زخم هایت ، که پناه ات بدهد ، که در آغوش بگیردت و نگاهش پر از عشق باشد نه هوس ، نه ترحم . پیرزن مهربانی که موهایت را نوازش کند ، هر روز پیشانی ات را ببوسد و برایت از خدایی بگوید که مهربان است که خیلی مهربان است . خدا هر سختی ایی که بدهد ، تحمل اش را هم میدهد . هر دردی که بدهد ، آدم هایی را هم میدهد که زخم هایت را ببندند ، بغل ات کنند و از سختی ها دورت کنند .

زندگی هم روشنی دارد ، هم تاریکی . به تاریکی ها که رسیدید خدای مهربانی که بالای سرتان نشسته و نگاهتان میکند را یادتان نرود ، یادتان نرود اگر کمک طلب کنید از راه میرسد . نا امید نشود ، خدای مهربانی که از رگ گردنتان نزدیک تر است را یادتان نرود ، یادتان نرود که تنها نیستید ، که تنهایتان نمیگذارد . یادتان نرود که ار قصه ی شما تلخ تر هم در این دنیا هست ، این فرشته ی زخم خورده را یادتان بیاید که از سخت هم سخت تر گذرانده بود . نا امید نشوید ، هرگز نا امید نشوید ، خدا یک جا نشسته و نگاهتان میکند و درست سر وقت دست های توانایی برایتان میفرستد که نجاتتان دهند .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت توسط فرشته |


تا همین چند دقیقه ی پیش یه دعوای حسابی داشتم با خانوم کوچولو ! سر سه چیز ! اول اینکه دیگه نباید صداش کنم خانوم کوچولو ، نمیدونم الان چرا انقد از شنیدن این اسم بدش اومده ، اما خودشم میدونه که عادت کردم ، ۲-۳   ساله  که دارم به این اسم صداش می کنم ، اینکه صداش کنم بیتا جدی واسم سخته ! اما خب دیگه صداش می کنم خانومی !!! دوم اینکه تازه فهمیدم خانومی کیه و چه جور زندگی ایی داره و خب ناراحت شدم که چرا هیچوقت همه چیز رو بهم نگفته بود ، یه جور حس مسئولیت مادرانه دارم نسبت بهش ! سوم اینکه من الان توی خونه ی خانومی ام ، همه اش احساس می کنم که مزاحمم و یا شاید کسایی که باهاشون زندگی می کنه دوست ندارن که من اینجا باشم اما خانومی چیزی غیر از این رو میگه و سر همینا بحثمون شد ! راست میگه ، واقعا شدم شبیه این مامانا ! دست خودم نیست ، شاید خانومی رو جای همون بچه ای میبینم که از دستم رفته ! مامان بودن چیزه قشنگیه ! :)

الان تهرانم ، سه روز پیش اومدم به خاطر الی ، گمش کردم ، می ترسم و نگرانم ! می ترسم برگشته باشه به لجن زارقدیمی ! خدا نکنه که اینجوری باشه خدا نکنه!

از اینکه تهرانم ناراحتم ! تو وبلاگ یکی از بچه ها خوندم که نوشته بود آدم ها باید برگردن تهران چون تهران بهشون نیاز داره ، اما به نظر من اگه از تهران رفتی دیگه حتی نباید به پشت سرت نگاه کنی حتی ! چون تهران آدمها رو نابود می کنه باید ازش فرار کرد ، به هر قیمتی که شده ! نباید حتی به پشت سرت نگاه کنی . تهران واسه من یه کابوسه ، یه کابوسه وحشتناک ، یه کابوس که همه چیزو از من گرفت ، همه چیز.

خانومی راضیم کرده که برم شهرستان پیش آدمهای بی منطقی که منو به این وادی کشوندن ، می خوام برم شناسنامه م رو بگیرم . یه بار چند سال پیش رفتم اونجا ، اما نگفته بودم که کی هستم  ترسیدم که طرد بشم  ، اما امسال می خوام با شهامت برم اونجا ، می خوام سر خاک پدر و مادرمم برم واسه اولین بار ...

تایپ کردن برام سخته ، سرعت دستای خانومی رو ندارم ، بعد مدت ها دارم خودم می نویسم ، همیشه مطلب هام رو میدادم به خانومی و اون برام میذاشت تو وبلاگ . این وبلاگ رو هم خودش بود که برام ساخت و مجبورم کرد که بنویسم ، وگرنه من هیچوقت شهامت نشون دادن خودمو به کسی نداشتم ، خوشحالم ، خیلی خوشحالم  فکر می کردم همه ی دنیا از آدمی مثل من متنفرن اما وقتی دیدم خیلی ها هستن که بدون نفرت نگاهم می کنن نمیدونم چرا اما حس کردم خیلی آروم ترم ، اونقدرها هم غمگین نباید باشم ، اونقدرها هم تنها نباید باشم !

خانومی رو ، یعنی بیتا رو ، دو سه سال پیش شناختم ، دوست ترانه و ندا بود ، من هیچوقت با ترانه نمی تونستم کنار بیام ، هیچوقت ! از خونه فرار کرده بود به خاطر یه پسر که حتی نمیشد جز آدم حسابش کرد ، بعد از فرار ترانه می تونست برگرده ، حالا شاید خانواده اش باهاش سرد برخورد می کردن اما حاضر نشد برگرده ، امیدوارم که من رو ببخشه ، چون یه بار خیلی بد زدمش ، واقعا نمی خواستم که مثل ماها به کثافت کشیده بشه ، اون هنوز پاک بود اما قبول دار نشد و برنگشت و مثه ما به لجن کشیده شد . ارتباط من باهاش قطع شد اما مثل اینکه اون موقع ها خانومی با ترانه در ارتباط بود . ترانه با ندا و فرشته و یکی دو نفر دیگه که هر چقدر به حافظه ام فشار میارم اسمشون رو یادم نمیاد ، زندگی می کردن ، خانومی هم با اونا در ارتباط بود . من با ندا در ارتباط بودم ، روزی که ندا خودش رو از بالای ساختمون انداخت پایین قبلش داشت با من حرف میزد ، سعی کردم خودم رو بهش برسونم اما نشد ، دیر رسیدم . وقتی من رسیدم تن بی جون ندا رو زمین افتاده بودو تو خون غرق بود ، خانومی اونجا بود ، بالای سر ندا نشسته بود و جیغ می کشید ! هیچوقت فراموشم نمیشه که چه جوری بالای سر ندا گریه می کرد و جیغ می کشید ، حتی اجازه نمیداد کسی به ندا دست بزنه ، نمی شناختمش ، نمیدونستم کیه ، فکر می کردم یکیه مثه ما ، یا شاید خواهر ندا باشه ، اما وقتی ترانه اومد و فهمیدم نه خواهر نداس ، نه حتی مثل ما خیلی تعجب کردم . حس مادرانه ام اون موقع هم ول کن نبود ، می خواستم از ترانه اینا دورش کنم ، می ترسیدم که اون هم مثل ما بشه ، وقتی بهش نزدیک شدم و دیدم اون بچه ای که من فکر می کردم نیست ، جا خوردم . من فکر می کردم که ممکنه خانومی گول ترانه اینها رو بخوره اما دیدم برعکسه ، انگار خانومی سعی داشت اونا رو گول بزنه و به زندگی عادی برگردونه ! از اونجا بود که با هم دوست شدیم ، وقتی که معلوم شد فرشته سرطان داره و بستری شده بیمارستان ، خانومی برای فرشته کلاه گیس می برد ، آرایشش می کرد و کلا یه دنیای دیگه براش ساخته بود ، واسه اولین بار می دیدم فرشته ی نازک نارنجیه همیشه در حال گریه انقدر محکم و قوی شده که حتی به خاطر مُردن یه قطره اشک هم نمیریزه ! راستش اون اوایل علاقه ای نداشتم که خانومی رو به خودم راه بدم ، سعی می کرد بهم نزدیک شه اما من نمی خواستم تو دنیای خودم راه بدمش ، شاید چون فکر می کردم نمی تونه درکم کنه ، شایدم به خاطر همون حس مادرانه ! برام اینجا رو ساخت و اسمش رو گذاشت " جوجه اردک زشت " چون فکر می کرد من جوجه اردک زشتی ام که بلاخره تبدیل به یه قو میشم ، اون موقع خیلی به نظرم تصویر رویایی ای اومد ، اون موقع اگه بهم میگفتی یه روزی می تونم خودم رو از اون لجن زار بکشم بیرون بهت می خندیدم ، نا امید تر از اون بودم که بخوام به همچین چیزی فکر کنم حتی . اما وقتی ترانه که به امید یه فرار دوباره مُرد خانومی خیلی داغون شد ، بیش از حد ، درست همون موقع بود که بیش از حد بهم نزدیک شدیمو خانومی از من یه آدم دیگه ساخت . شایدم خودش درست بگه ، شاید من به خاطره اینکه دیدم چه جوری از اینکه ترانه رو به زندگی عادیه برگردونه نا امید بود سعی کردم این بار من نا امیدش نکنم و خدا رو شکر که تا الان هم نکردم !

همیشه فکر می کردم آدمی که اینجوری تونست حال من رو ، زندگی من رو خوب کنه ، آدمی که تونست زندگیمو نجات بده و منفی بافی هام رو تموم کنه حتما یه شاد و سر زنده س که تو زندگیش هیچ مشکلی نداشته ، واقعا فکر می کردم خانومی مثه اکثر دخترای ۱۶-۱۷ ساله ی امروزیه که بالاتر از بهم زدن با دوست پسراشون هیچ غم و غصه ایی ندارن ، اما دوباره خانومی سورپرایزم کرد ! یه سورپزایز غمگین و ناراحت کننده ! خانومی بچه ی طلاقه ، به قول خودش مثه یه طناب شده که بخاطر لج و لجبازی و خودخواهیه مامان و باباش داره بین مامان و باباش به اینور و اونور کشیده میشه . حالا که دارم زندگیه خانومی رو از نزدیک می بینم ، حس می کنم زیادی واسه آدمی به سن اون سخت و سرد و وحشتناکه ! کاش فقط مشکلش طلاق بابا و مامانش بود . به خاطر جو زندگیش بیماریه عصبی هم گرفته ، نمیدونستم اول ، عجیب شده بود چند وقت ، یهو میزد زیر گریه ، یهو شروع می کرد به داد زدن ، همیشه سر درد داشت ، سر دردی که منم می تونستم حسش کنم ، وحشتناک بود ، رگ های شقیقه هاش ورم می کرد و برآمده می شد ، به بدبختی بردمش دکتر و فهمیدیم اینا حمله عصبی و باید قرص اعصاب بخوره ، نمی خوام اینو بگم که وقتی داره این پست رو می خونه ناراحت شه اما واقعا دلم براش می سوزه . حس بدی دارم از اینکه حالا که اون به کمک نیاز داره من نمی تونم کاری بکنم براش ، یعنی نمیدونم که باید چیکار کنم براش .

فردا می خوایم با خانومی بریم تهران گردی و بعد من برم ، این روزا حال خانومی خوب نیس دلم می خواد فردا سر حال بیارمش ، هنوز زوده که یه دختر ۱۶-۱۷ ساله اینجوری زیر مشکلات زندگیش بشکنه . کاش بتونم من براش جبران کنم ، کاش .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت توسط فرشته |


 

میدونی چی وجودمو آتیش میزنه ؟! اینکه برای کسی که عزیز ترین آدم زندگیمه ، برای کسی که اگه نبود شاید من الان مُرده بودم یا تو یه منجلاب ِ بدتر دست و پا میزدم و شاید هیچوقت به اینجایی که هستم نمی رسم .

بخاطر دختری که متنفره صداش کنم دختر کوچولو ، اما بازم از سر عادت بهش میگم دختر کوچولو . نه یه خواهر برام ، یه دختر ۱۷ ساله ای که با بودنش من به اینجا رسیدم ، تو تمام شبای بدبختیم همین دختر کوچولو بود که پشت تلفن با من گریه می کرد ، با من هق هق می کرد و دلداریم می داد . اگه این دختر کوچولو نبود معلوم نبود الان تو کدوم قطعه بهشت زها خواب بودم .

اونقد در حقم خوبی کرد ، اونقد کمکم کرد که حتی نمی تونم بگم چقدر ! اما هیچ کاری نمی تونم براش بکنم . حتی نمی تونم کوچیکترین مشکل زندگیش رو حل کنم .

خانوم کوچولو ببخش منو ، ببخش

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت توسط فرشته |


 

وقتی یه نفر چیزی می سازه ، ما به اسم سازنده فکر می کنیم ! گاهی اوقات کنارش میگیم مخترع ِ این وسیله فلانی ! ینی هر چیزی وابسته به سازنده اش !!! و هیچکدوم ِ ماها نمی تونیم باور کنیم و نمی تونیم اثبات کنیم که هر چیزی خود به خود به وجود اومده و مخترع و سازنده نداره . و خب وقتی به خودمون نگاه می کنیم ، ما آدما به کدوم نقطه وصلیم ؟؟؟ مخترع کی بود این وسط ؟؟؟ یه آدمه دیگه ما رو ساخته ؟ پس کی اونی که ما رو ساخته رو ، ساخته ؟؟؟ !!! میبینی ؟؟؟ ته ِش میرسی به یه کلاف که سرش پیدا نمیشه جز چسبوندنش به یه نقطه !!! " خدا " اون ما رو آفرید . کی می تونه اثبات کنه که کسی هست جز خدا که ما رو آفریده !!! و خب کی می تونه اثبات کنه که خدا اصلا وجود داره !!! اما واسه اثبات این دومی ما فقط به نیازمون تکیه می کنیم ! نیازمون به یه آفریننده ، وابستگی وحشتناکی که ما به خدا داریم باعث میشه حداقل سه چهارم ِ ماها خدا رو قبول داشته باشیم و اون یک چهارم وسط دو راهی ِ ۲تا سوال گیر کنن !!! کی ما رو آفریده ؟ اصلا خدایی هست ؟؟؟

کفر و کافریت اصلن چیز خوبی نیست ، به هیچ وجه ! درسته که آدم حس می کنه که آزاده و خیلی از آزادی ها رو داره و کلا دنیای آزادی تو دستش ِ اما وقتی از درون به خودش به زندگیش نگاه می کنه یه جای خالی ِ خیلی گنده هست ، که خیلی هم عمیق و با هیچ کس و هیچی پر نمیشه . تهی بودن از درون جدا می تونه داغون کنه ، هر لحظه با خودت درگیری ، هر لحظه با خودت تو پیچ و خمی سر اینکه آخر این اتفاق چی ؟؟؟ و چون کافری ، چون خدایی نداری ، چون حتی بتی هم نداری به خالی های بعدی و بعدی و بعدی میرسی . اما بازم لج و لجبازی نمیذاره وجود ِ کسی رو باور کنی که نمی بینیش که جز با یه ایمان قوی حس ِش نمی کنی ، کسی که هیچ جا پیشه تو نیست ، کسی تا آخره زندگیت هیچ وقت هیچ جا نیست ! واقعا باوره وجود همچین کسی همه جا سخته ! اما هرچقدم که سخت باشه از اون جای خالی ِ تو وجودت سخت تر نیست . واسه همینه که اکثر کافرا بلاخره یه روزی برمی گردن به سمته خدا ! و خیلی ها سر لج و لج بازیشون می مونن اما همیشه براشون همه چیز مضحک و غیر واقعی و این شاید از دید ِ خودشون بد نباشه ، اما از دیده کسی دیگه از رو به رو واقعا رقت انگیزه .

وقتی که کنار دریا می ایستی ته ِ ش رو هیچوقت نمی بینی ، عمق ِ ش رو هیچوقت نمی بینی ، اولش عجیب و قشنگ و فوق العاده اس ، اما وقتی عادی بشه دیگه نمی بینیش ! خدا هم اینجوریه . هرلحظه کنارته ، هر لحظه پیشته و انقد عمیق و بزرگه که تو هیچیش رو نمی بینی ، و دیگه حس ِ ش نمی کنی .

گاهی اوقات خدا رو میبینی ، نه خود ِ خدا ، یه تیکه از وجود خدا . یه سری آدمی که خوبن ، خیلی خوبن و بی کینه بدی می کنن . یه سری آدم که خیلی کمرنگ و بی صدا یه اتقاف بزرگ تو زندگیت رو رقم می زنن که تو هیچوقت حس ِش نمی کنی ، هیچوقت نمی بینیش . چون خدا نمی خواد خودشو نشون بده ، وگرنه می تونست بیاد این پایین ، وگرنه می تونست مثه یه نکته مهم دوره خودش خط ِ قرمز بکشه . اما اینکارو نکرد ، آفرید و گفت هی رفیق خودت انتخاب کن یا من یا هرچیزی مثل من ! خودشو نشون نمیده تا خودت پیداش کنی ! میدونی چرا ؟؟؟ چون لذت ِ ش فقط به اینه که خودت پیداش کنی ، که یهو چشم بسته بری تو بغلِشو و چشاتو وا کنی و ببینی واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! خدا !

من خودم مزه کفر رو چشیدم ، اون خلا وحشتناک ، اون جای خالیه نفرات انگیز ، اون همه سوال ، اون همه پوچی و اون همه  مضحکی !!! و حالا هیچ چیز دیگه مضحک نیست ، چون خدا هست ! عجیب هم نیست ، چون خدا هست !

حالا دیگه زندگی با وجوده همه گند بودناش خوبه ، چون خدا هست .

دقیقا فقط به همین دلیل .

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط فرشته |


نمیخوام فک کنید که به خودم مغرورم ، که به خودم افتخار می کنم !!! نوچ من هیچی ندارم که قابل افتخار کردن و نشون دادن و مغرور شدن باشه !!!

بچه های دبستانی رو دیدی ؟؟؟ وقتی معلمشون دوسشون داره ، وقتی یه نمره بیست می گیرن چقدر خوشحال میشن ، چقدر به خودشون مغرور میشه !!!

خب منم خوشحالم ، واقعا خوشحالم از اینکه خدا نگاهم کرده ، از اینکه بهم چیزی رو داد که بیست و اندی سال حسرتشو خوردم و براش گریه کردم ...

خب این حقمه که خوشحال باشم ، که راجبش حرف بزنم ...

میدونی چی عذابم میده ؟؟؟ اینکه یه فاحشه هایی رو میبینم که نمی خوان دست بکشن ... میدونم واقعا سخته ، واقعا وحشتناکه ... دست کشیدن از فاحشگی و تبدیل شدن به خود ِ واقعی ... وحشتناک ِ ، نگاه آدما ، نگاه جامعه ، تنها بودنا ، به پیسی خوردنا ، میدونی خیلی وقتا واسه خیلیا هیچ راه برگشتی نیست مثه صدف ، مثه فرشته ، مثه لیلی ... برای اینا پایان فاحشگی روز مرگشونه ...

خب خیلی ها واقعا درک یه زن ، یه فاحشه ، یه تن فروش براشون خیلی سخته ... خب اینجا ایرانه ، نگاهی که جامعه به فاحشه ها داره ، نفرتی که تو وجود مردم ِ ش نسبت به یه فاحشه هست باعث میشه درک فاحشه ها سخت بشه ...

اما من خودم فاحشه بودم ، میدونم چقدر سخته ... خب خیلی ها بودن که فاحشگیشون رو دوست داشتن و خیلی ها نفرت داشتن ازش ... و روز و شبشون رو با درد و رنج و گریه و عذاب وجدان گذروندن ...

میدونی وقتی داری گناهی میکنی حس میکنی خدا توجه بیشتری بهت داره ، بیشتر بهت نگاه میکنه ، بیشتر حواسش هست و اونجوری خیلی سخته ... او تموم این سالا من همه اش خدا رو بالا سرم میدیدم ، اخم ِ ش رو بهم میدیدم ...

اما خب می خواسم اینو بگم که خیلی از فاحشه ها هستن که می تونن و دست نمی کشن و هر روز و هر روز ادامه میدن و با خودشون فقط حسرت و خیالش رو دنبال می کشن .

میدونی وقتی از یه مرداب خودتو می کشی بیرون ، وقتی از یه منجلاب میای بیرون دنیا هرچقدم زشت و کثیف برات حکم بهشتو داره و تو از همه آزادی ت لذت می بری ... وقتی میدونی که حالا می تونی دوباره زندگی کنی و فرصت اینو داری که اینبار خوب زندگی کنی خیلی خوبه ، واقعا لذت داره ...

راستی معذرت می خوام که نمی تونم جواب نظراتتونو بدم ، آخه وقت زیادی ندارم ، چی بشه که گاهی سر راهم بخورم به یه کافی نت تا بتونم بیام ...

از همتون واسه همراهیتون ممنونم .

پ.ن : راستی دلم نمیاد که قالبمو عوض کنم ، آخه دوستش دارم ، آخه واسه من یه دنیا خاطره اس ...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت توسط فرشته |


شاید الان خیلی دیر باشه برای این اتفاق ... اما خب باید می افتاد که افتاد !

حالا باور دارم که بعد تاریک ترین شب ها ، زیبا ترین طلوع ها وجود داره !!!

من دیگه از اینی که هستم ناراحت نیستم ، واقعا نیستم !!! با تموم وجودم ، با پوست و استخونم باور کردم که اگه اینم ، پس باید این می بودم ، که خدا حتما دلیلی داشت که من رو این من آفرید !!!

آره شاید خطا هاش تقصیر خودم بود اما حالا باور دارم که خدا همیشه و همه جا با من بود و عمق درد ندامتم رو دید ...

همیشه جا برای بد تر شدن هست ، همونطور که برای بهتر شدن هم هست !!

این بهترین پایانی بود که می تونستم داشته باشم ...

زندگی جدیدم رو دوست دارم ... خونه جدیدمو دوست دارم ... شغل جدیدمو دوست دارم  ... آدم های نقاب به چهره زندگیمو دوست دارم ...

جنوب بهشت دنیای منه !

فک کنم بهتره بگم که چی شده تا خیلی ها !!! برداشتای بد نکنن ...

خودم که حسااب نکردم اما الان سه ماهی میشه فک کنم ، که من اینجام ...

بهشت دنیام ...

۲ ماه پیش بود پولم داشت ته می کشید و دیگه هم روم نمی شد خونه آزی باشم !!!! اون آلونک تهرانو پولشو گرفتم و اینجا اتاق خریدم !!

افتادم به فکر کار !!! و این شد کارم ... نگه داری از یه پیرزن !!!

نه نگه داری از یه مادر ... مادرم !!!

با وجودش من تازه فهمیدم که بین دستهای خدام و چققدر جام امنه !!!

میدونی ...

دوست دارم این زندگیو !!

خدایا ... ممنون !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط فرشته |


 

یادمه یه روزایی ، شایدم یه سال هایی دلم پر پر میزد واسه دیدن دریا !!

اما خب حالا به هر دلیلی نشد که بشه و من دریا رو ببینم !

خب یه روزایی هم بود که از دریا متنفر بودم ! چون اون موقع مقصدمون دیدن دریا بود که اون اتفاق افتاد !

حالا هر چی !

اما الان ۱۰ روزه که این گوشه از دامن دریا رو گرفتم و دیگه بی خیالش نمی شم !

شاید اینجا موندم ... من جنوب رو خیلی دوست دارم !!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت توسط فرشته |


چرت می نویسم ، اما از زندگیم می نویسم

هیشکی توجه نکرد که من خیلی وقته فاحشگی رو گذاشتم کنار !

همه گفتن چه جوری خرجیمو در میارم ، هیشکی توجه نکرد که خیلی وقتا از کمکای الی نوشتم ...

اونوقت همه ادعای توجه و فلان و بلان دارن ...

هر گهی که خوردم . هر گندی که زدم ، به زندگیه خودم زدم ... به هیچ احدی هم ربطی نداره .

دیگه حوصله اینکه خودمو بهتون ثابت کنم ندارم ... هر کی خواست فک کنه من راس می گم ، هر کی خواست هم فک کنه من دروغ میگم ... مهم اینه من جای خودمو تو دل خدای خودم پیدا کردم !!!

فحش بدید ، واسه شما که ضرری نداره ... منم به چپم نمی گیرم !!!

هه ... دلم نمی خواست بگم ... اما امید وارم اونایی که دلمو تو این وبلاگ شکست ، دلشون بشکنه .

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت توسط فرشته |


سلام

راستش یه خورده تند حرف زدم ولی...

تو نوشتی با پول فاحشه بون آلونک کوچکی برای خودت دست و پا کردی، اگه با پول فاحشه گری بشه آلونک خرید..تمام فاحشه ها در سال دو یا سه بار کار کنن کافیه که خرج شکمشونو تامین کنن.
فاحشه بودن آخرین و پست ترین راه هست اصلا عذر فاحشه پذیرفتنی نیست..فاحشه می تونه خیاطی یادبگیره..مثل خیلیاااا کار خونه انجام بده.. ولی تن فروشی نکنه...این قابل قبول نیست..

این نوشتنو تمومش کن، چون تو هم مثل من داری از بیرون به فاحشه نگاه میکنی هیچ فاحشه ای زندگی رو که تو میگی نداره...بلکه هزار مرتبه زجرآورتر و بدتر از اونی که من و تو بتونیم تصور کنیم یا در موردش بنویسیم.

یا حق

--------------------------------------------------

هستی یه سوال دارم ازت !!! یه سوال و شاید بیشتر !

هسی چند بار تو زندگیت فاحشه بودی ؟؟؟ چند بار تن فروشی کردی و پول گرفتی ؟؟؟ چند بار دست یه فاحشه رو برای دوستی فشردی و نشستی و به حرفاش گوش دادی ؟؟؟ با اینهمه سوء ظن و شک یکم بعیده !!!

هستی زیره سقفه این شهره خاکستری ، هزار هزار آدم ریخته که به چپ شونم نیست که تو واسه اینکه یه شب بهشون حال بدی میلیونی به پات پول بریزن !!! اگه واسه تن فروشی بری بالا شهر تورتو پهن کنی سره یه هفته خیلی گیرت میاد !!!! تا حالا اینکارو کردی ؟؟؟ ترگل ورگل پاشدی رفتی بالا شهر تا ببینی چه آدمایی با چه ماشینایی جلو پات ترمز می زنن ؟؟؟

تو از یه دختر ۱۶ ساله ی بی پول و بی پناه انتظار داری بره خیاطی یاد بگیره ؟؟؟ بره کار کنه ؟؟؟ میشه بگی چه جوری ؟؟؟

آره فاحشه بودن ، تن فروشی پست ترین کاره ممکنه !!! آره !!! اما فاحشه ها خیلی هاشون نخواستن که جز پست ترین ها باشن !!! من نخواستم که اینجوری باشم !!! من مجبور بودم که این گه ِ سگ ِ عوضی باشم ! می فهمی ؟؟؟ مجبور بودم !!!! فک می کنی گدایی نکردم ؟؟؟ هوووم ؟؟؟؟ تو خودت چقدر به یه گدا پول میدی ؟؟؟؟ ۱۰۰ تومن ؟ ۲۰۰ تومن ؟؟؟؟ فک نمی کنی زیادی کمه ؟؟؟ تو روزگاری که خونواده های عادی با درآمده عادی دارن خم می شن زیر بار این زندگی ؟؟؟

می خوای چی بهم بگی ؟؟؟ که پاک نیستم ؟؟ که یه عوضی ام ؟؟؟ هووم ؟؟ که نجس ام ؟؟؟؟ آره هستم ! کی منکرش شدم که حالا بشم ؟؟؟ اما خودم اینو باور دارم که عذرم پیش خدای خودم پذیرفته اس !!! می فهمی خدای خودم !!! اصلا برام مهم نیست که واسه ی تو پذیرفته باشه یا نباشه !

چرا تمومش کنم هوووم ؟؟؟ ببینم اگه من برات یه فاحشه رو از درون به تصویر بکشم تو اون فاحشه رو باز هم محکوم نمی کنی ؟؟؟ محکوم به نا امیدی و هزار کوفت و زهر مار دیگه !!! ما فاحشه ها فقط خودمونیم که می تونیم درونمونو درک کنیم ! فقط خودمون !!! درنمونو نمیشه که معنی کنیم ! اون ح گند و لزج و تلخی که وقتی تو بغل یه پسر خوابیدیم ! وقتی میدونیم مثه یه سگ که بوی استخون بهش خورده ، ما هم به بوی پول تو بغلش خوابیدم ! میدونی چقدر سخته درک این ؟؟؟؟ وقتی که بخاطر نفرت از اون حالتت تمام تن ت می لرزه ؟ بی حس می شه ؟ درک می کنی اینو ؟؟؟؟

تمومش نمی کنم ... به خودم قول دادم تا وقتی که از این حسای گند خلاص نشدم می نویسم ! و می نویسم ! و بخاطر تو و امثال تو که همیشه ی خدا کلمات ِ آدما رو سطحی نگاه می کنن یا فک می کنن احساس آدما رو میشه تو کلمات معنی کرد !

پووووووووووووووووووووووووووووفففف ... خسته ام ... خسته ...

ازم نخواین خودمو ثابت کنم ... خسته تر از این حرفام یه مدت میرم بخوابم ... یه مدت نیستم ... می خوام یه مدت بمیرم !

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط فرشته |


خوبم ...

آرومم ...

ساکتم ...

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت توسط فرشته |


یادمه یکی بود ...

ماله همون شبا ...

اسم ش محمد رضا بود ...

نمی دونم چرا ، اما مثه امید بود یکم ...

اونم فقط ازم خواست لخت تو بغل هم بخوابیم ...

تن ام که خورد به تن  ِ ش که مثه کوره آتیش داغ بود ، یه حالی شدم ...

دلم می خواس سالهای سال همون جا بمونم ...

احساس امنیت داشتم ...

دستاشو پشته کمرم حلقه کرده بود ...

با انگشتش روی کمرم یه چیزایی انگار می نوشت ...

سرشو فرو کرد زیر گردنم ...

گرمی نفساشو حس می کردم ...

پلک که میزد ، مژه های بلندش می خورد به گردنمو مور مور می شدم ...

دست توی موهام که میشید ، دور انگشتش که می پیچوندشون ...

هوووووووووووووم

خیلی دلم می خواس هیچوقت یادش نیفتم ، هیچوقت اعتراف نکنم که امید رو دوست داشتم ، اما عاشق محمد رضا شده بودم ...

ما دو تا شبهای زیادی کناره هم بودیم ... اما ...

این روزا همه اش به یادشم

بدجوری نیازش دارم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط فرشته |


شرمنده ام که نمی تونم به کامنتا جواب بدم ...

تو یه جمله خلاصه میکنم :

خوبم ، دیگه فاحشه نیستم ، شناسنامه ندارم !!!! دسته عموم جا موند ... پس فکر کنم اونی که گفت برو دنباله یه کار مشکل بزرگمو بفهمه !!! هویتی نمونده برام !!!

من :

فرشته.الف

۵/۶/۱۳۶۵

متولده تهران

این هویتیه که گم کردم و حالا شدم با این هویت :

الهه ی شب

متولد مهر ماهه ساله ۷۹

تهران

پووووووق .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت توسط فرشته |


می خوام هر چی بهم گذشت رو بالا بیارم اینجا ...

۱۲ ساله پیش مامان و بابا و فرناز خواهرم رو توی تصادف از دست دادم !!! فقط من موندم ... فقط من !!!

هیچ کسی رو از طرفه مادرم نداشتم ! پس سپرده شدم به خانواده پدری م !!!

۱۳ سالم بود ... عموی بزرگم خونه مون تو تهران رو فروخت و پولش رو گذاشت تو جیبه خودش و سهم من فقط یه آلبوم عکس و یه عروسکه فرناز شد !!! بعد هم به حرفه مادربزرگم گوش کردن و می خواستن من رو به عقد پسرعموم دربیارن که ۲۱ سال از من بزرگتر بود !!! و زن و دو تا بچه داشت که یکی از دخترهاش ۱ سال از من بزرگتر بود حتی !!!

پسر عمو و عمه ای هم داشتم که فاصله سنی شون با من کم باشه اما من باید به عقد سهیل درمیومدم چون اون می تونست زندگیم رو تامین کنه و همچنین فامیلم بود !!!

با اینکه خیلی التماس کردم ، گریه کردم اما باید قبول میکردم ... با یه دنیا حسرت و نفرت قبول کردم ! قرار بود بعد از چهلم عقد کنیم ... ۵ روز مونده بود ، تا اینکه برای اولین بار نرگس زنه سهیل رو دیدم !

خوشگل بود ، اما یه زیبایی روستایی ... وقتی دخترش مهناز رو دیدم ، همه تنم میلرزیید !!! با یه نگاهه پر از نفرت بهم خیره شده بود ... خنده دار بود ، من قرار بود زن باباش بشم و هوو یه مامانش اونوقت از خودش یه سال کوچیکتر بودم !!!

عصر بود ، دیگه خونه شون خلوت شده بود ، نرگس کشیدم کنار و گریه کنان ازم می خواست که زندگیشو خراب نکنم ، می گفت سهیل رو میشناسه اگه من وارده زندگیشون بشم باعث میشم اونا تنها بشن و از سهیل فقط یه خرجی بمونه ! گفت بچه هاش بابا میخوان ، یه مرد که سایه اش همیشه و فقط بالا سر اونا باشه نه یه بابایه نیمه وقت !!!

جوری میگفت " فرشته خانوم تو رو خدا ، التماستون می کنم " که تمام وجودم میلرزید !

براش گفتم من فقط ۱۳ سالمه ، اختیار خودمو که ندارم ! شما یه راه بذار پیشه پام من خودمو میکشم کنار !

هیچ راهی نبود جز فرار !!!  نرگس برام بیلیت گرفت واسه تهران و تمام پس اندازش رو بهم داد که برم و نباشم !!!

 اومدم تهران به امیده اینکه برم خونه یکی از دوستام ! اما چه مسخره ... کی منو راه میداد آخه ؟؟؟

شب مثه سگ ترسیده بودم ، می خواستم برگردم نمی تونستم ! رفتم پیشه یکی از رفیقام ، ونوس با مامانش که مطلقه بود زندگی می کرد ... مامان ونوس معرفی م کرد به یکی از دوست پسراش که مغازه داشت !!! هاااه ... فک می کردم کسی که رفیقه این باشه عجب آدم شاخ و باحالیه اما یه نبود !!!

سه سال تو مغازه اش مثه سگ ازم بیکاری کشید ! از حقوق خبری نبود چون انقدر منت سرم گذاشته بود که می تونستم تو انباره مغازه اش بخوابم !!! خیلی شبا گرسنه می خوابیدم ! ۱۵ سالم بود اما ۳۷ کیلو بودم ! اونوقت وقتی ۱۳ ساله بودم ۴۸ کیلو !!!

از ترسه اینکه اون مردکه کثیف دست بهم نزنه واسه پوشوندنه تمام پستی بلندی های تنم لباسای گشاد می پوشیدم ، سعی می کردم کثیف باشم و ظاهر پسرونه داشتم !!! ازش می ترسیدم ... خیلی !!!

بارها و بارها ازش کتک خورده بودم چون من نمی تونستم مثله یه پسر اون همه بار سنگین رو جا به جا کنم !!!

۱۶ ساله بودم ... یه شب وقتی از رفتن مردک خیالم تخت شده بود و حموم کرده بودم واسه دلخوشیه خودم و اینکه دختر بودنم رو فراموش نکنم لباسی که ونوس تنها دوستی که از گذشته هام برام مونده بود رو پوشیده بودم و داشتم انبار رو مرتب می کردم و بی خبر !!!

بی خبر از اینکه اون مردکه کثیف دسته چک ش رو جا گذاشته و وقتی برگشته مغازه و منو دیده گل از گلش شکفته !!! هیچوقت اون شب رو فراموش نمی کنم !!! جیغ هایی که می کشیدم ... پووووووف !!!

چقدر خدا رو صدا زدم ، اما هیچ !!! می فهمی هیچ !!!

تهدیدم کرد که اگه دست از پا خطا کنم بعنوانه دختر فراری تحویلم میده به آگاهی !!! چقدر احمق بودم که نذاشتم این کار رو بکنه !!! همون شب وسایلم و جمع کردم کله انبار رو مغازه اش رو ریختم بهم و پولایی که فقط خودم می دونستم تو این سه سال تو کدوم سوراخ سُمبه قایم می کنه رو برداشتم و به زور خودم رو از پنجره ی انبار کشیدم بیرون ...

ساعت ۴ صبح یه سه شنبه بود !!! هیچ وقت فراموش نمی کنم !!! یه سگ اولین کسی بود که به اون آزادی ظاهریم تبریک گفت ، یادمه فقط گریه می کردم به حال خودم !!! الان که فکر می کنم می بینم چقدر احمق بودم !!! من که هیچی نداشتم پس بکارت به چه دردم می خورد !!!

نمی دونم شاید بکارت تنها چیزی بود که از خودم داشتم !!

از ترس پلیسا خودم و هر جا که می شد قایم می کردم ، یه ساختمون نیمه کاره پیدا کردم !!! نمیدونم شاید معجزه بود که دو ماه تونستم اون جا دووم بیارم بدونه اینکه کسی متوجه ام بشه !! روزا می رفتم علافی و شبا فقط واسه خواب برمیگشتم !! پولایی که دزدیده بودم فقط واسه ۲ ماه ام رسید !! یادمه اولین چیزی که خریدم جایه غذا ، یه چاقوی ضامن دار بود ! واسه دفاع از خودم !!

بعد ۲ ماه هم پولم تموم شده بود ، هم چند تا از مردم اون محله متوجه حضور یه نفر تو ساختمون شده بودن !! از گرسنگی داشتم می مردم !!! تصمیم گرفتم واسه یه لقمه نون بی خیاله این تن و پاکی و بکارت بشم !!!

باید به خودم می رسیدم ، تا می تونستم واسه پول هم خـ.وابگی با یه مرد شهوتش رو بیدار کنم !! چاقوم رو به یه پسر فروختم اما پولش فقط کفافه یه حموم عمومی رفتن و با یکم لوازم آرایش !!!

می خواستم بی خیاله خودفروشی بشم و با همون پوله کم شکمم رو سیر کنم یه روز هم یه روز بود ... اما اینجوری یه روز بیشتر زنده می موندم !!

رفتم تو یکی از خیابونا ! نمی دونستم باید چیکار کنم ، چه جوری نشون بدم می خوام خودفروشی کنم ... منتظر موندم ، سوار هیچ ماشینی نشدم تا یه پسر با یه ماشین مدل بالا جلو پام ایستاد و یه سوت کشید و گفت افتخار میدین واسه یه شب همراهی ؟؟؟ سوار شدم و رفتم !

چقدر ساده خودم رو فروختم ... چقدر ساده !!!

اما اون شب یه شبه فوق العاده برام ساخت ، چه شامی خوردم اون شب ... چقدر بدبخت بودم ... لعنت ... لعــــــــــــــــــــنـــــــــــــــت

اما روزه بعد فقط ۳۰ تومن انداخت جلوم و از ماشین پرتم کرد بیرون !!! آخ فرشته چقدر بدبختی ... چقدر بدبخت .

حالا باید کجا می رفتم خدا ؟؟ تو پارک نشسته بودم بین درختا و گریه می کردم !!! حالا باید کجا می رفتم ؟؟ چیکار می کردم ... چقدر بدبختی فرشته ، چقدر بدبختی !

آه و ناله می کردم تا یه دختره فوق العاده خوشگل و با کلاس اومد کنارم ... از درموندگی همه چیز و براش گفتم !!!

اسمش فریبا بود !!! یه فاحـ.شه ی درجه یک ! بردم پاتوقه خودشون که یه جورایی رئیس شون اشرف بود و شوهرش مرتضی !!!

اولش خوب بود بهم رسیدگی می کردن بدونه اینکه خواسته ای باشه ، چند تا بودیم که من از همه کوچیکتر بودم !! چون جای خواب نداشتن و هر جا هم نمی تونستن برن خونه شون خونه ی اشرف بود و برای همین نصف پوله هم خـ.وابگی شون رو میدادن به اشرف !!

من ، الهام ، فاخته ، فریبا ، لیلی ، ندا ، جانانه ، باران و آتنه و پریچهر !!!

یه روز اشرف اومد سراغم گفت " حالا دیگه کلاملی " می فهمی که ؟؟ ینی باید یه فاحشه تمام عیار می شدم و شدم !!!

۲ شب گریه کردم به اشرف التماس می کردم که به کثثافت نکشم ، هر کاری بگه می کنم !! گدایی می کنم اما منو به گــ.ا نده !! اما اشرف با فریبا از خونه انداختم بیرون ...

پووووووف ! مثه سگ دنبال فریبا می رفتم ، تو یه بازاراچه وایسادیم مثه این ورق فروشا می گفتیم شبی ۳۰ تومن !!! چقدر بدبختی فرشته ...

شب من جور شد ، با یه پسر به اسم محسن رفتم و هم خـ.واب شدم ... چه نفرتی داشتم از خودم وقتی کنارش خواب بودم ! وای خدایااااا ، تو کجا بودی ؟؟ هااان ؟؟؟ کجا بودی وقتی اون همه به گُـ.ه کشیده شدم ؟؟ کجا بودی لعنتی ؟؟؟

ساعت ۲ ، ۳ شب بود که از خونه اش زدم بیرون ، راهم رو بلد بودم ... برگشتم خونه ، تابستون بود . مرتضی تو حیاط کپیده بود پای بساط ش بود ... خنده کثیف ش رو تحویلم داد و دود رو از تو دهن نجس ش بیرون داد و گفت " مثه همین دود به گـ.ا رفتی نه ؟؟ " بعد زد زیر خنده ... خدا لعنتتون کنه ... خدا لعنتتون کنه عوضیااا ...

دو ساعت تو حموم تنم رو می شستم ، یه حس گند داشتم ، بوی ادکلن محسن رو می دادم ، آشغاااال ... خدایا پاکم کن خدایااا ...

اشرف ۱۰ تومن بهم داد و بقیه اش رو گرفت ... چقدر بدبختی فرشته ...

دیگه یاد گرفته بودم ... دیگه یه فاحشه تمام عیار بودم ...

اسمم رو گذاشته بودن " الـهـ.ه شـ.ب " ... گندش بزنن !

فاحـ.شه ها تنها یه چیز نیاز دارن ... یه قیافه درست و درمون ... همه مون قشنگ بودیم ... اما همه زیر یه خروار آرایش ...

اما من آرایش نمی کردم !! دلم می خواست هیچ گس من رو نخواد !!! اما کار و کاسبی م از همه بهتر بود !!!

هه هه الـهـ.ه شـ.ب !!!

فاخته رفته بود با یه پسره که از قضا مامور و بسیجی دراومد ... فاخته رو تحویل داد به آگاهی ... همه می لرزیدن از اینکه خونه لو بره !!! داشتیم اسباب مسبابا رو جمع می کردیم که بریم تا اینکه فاخته با یه زن چادری سر رسید !!!

 نمی دونم چرا ! همه ترسیده بودن اما من خوشحال بودم ... اما اون زن چادری یکی از دوستای خود فاخته بود که با کلی دروغ فاخته رو آزاد کرده بود و این ینی ادامه زندگی سـ.گی ...

دیگه راه و رسم ش رو یاد گرفته بودم ، سه شب با امیر یل رفتم شمال و ۲۰۰ تومن تیغ ش زدم !!!

اما فقط ۸۰ تومن واسه اشرف رو کردم ، دیگه یاد گرفته بودم که چه جوری اشرف رو تیغ بزنم ... پولامو جمع کردم ...

تو جمع مون فقط با الهام گره خورده بودم ... الهام هم مثه من از سر زور و بدبختی فاحـ.شه شده بود ...

با هم پولامونو جمع کردیم ...

تو این گیر و دار یه شب با یه پسر به اسم امید هم خـ.وابه شدم اما بهم دست نزد ... هه هه ...

می خواست کمکم کنه !!! چه رویای باطلی پسر ، چه رویای باطلی !!!

اما کم آورد ... خودم فراریش دادم ، وقتی رفت بعد از ۷ ماه تازه فهمیدم عـاشـ.ق شدم !! و وابـ.سته !!!

اون زندگی سـ.گی کم بود نبـ.ودن امید هم بهش اضافه شد ... آخ لعنت ... لعـــنـ.ت ...

جا زدم ... دیگه بـ.ریده بودم از این زندگی ... خودکـ.شی کردم ... اشرف نمی خواست الـهـ.ه شـ.ب رو از دست بده !!!

تا یه مدت چقدر مهربون بود ... پوووووف ...

۳ سال پیش بعده اون همه سال گند زدن تو نجـ.است خونه ی اشرف زدم بیرون از خونش ! دیگه انقدر پول داشتم که محتاج اون لجـ.ن بازار نباشم ...

یه آلونک خریدم ، ۵ روز طول کشید تا تونستم با تمامه اون زندگیه تازه ارتباط برقرار کنم !!!

فقط به الهام  زنگ زدم و گفتم اگه تو هم خستـ.ه ایی بیا پیشم !!

اومد ... ۱۰ ماه با هم زندگی کردیم ، خواستگارم داشتیم ، هه هه !!! خواستگار !!! چقدر بی معنی ...

الهام زن ناصر شد ... زن دو.م لفظه بهتریه انگار !!! اما من نمی تونستم بی خیاله نجاستم بشم و خودم رو صاحبه یه زندگیه آدمـ.یانه به قوله لیلی کنم !!!

من موندم و تنـ.هایی هام ... دیگه نمی خواستم هم خـ.وابگی کنم اما نشد ... بی پولی درده مزخرفیه !!!

باز هم شروع کردم ... اما فقط ۴ ماه !!! سعی می کردم برم با اون پولدارا !!! همونا که تـخـ.مشون نباشه که مثلا ۴۰۰ ، ۵۰۰ تومن واسه یه شب ازشون زدی !!!

پولامو جمع کردم !!! خودم که به دلایلی نمی تونستم به جای من الهام برام به اسمه خودش حساب پس انداز باز کرد ...

می بینی که هنوز دووم آوردم تا الان ، تا این روزا ...

الهام الان یه بچه داره ، اسم ش رو گذاشته امـ.ید !!! هه هه !

منم یه بچه داشتم ! اون سالای اول تن فـ.روشی م بود که آبستن شدم !! اما اشرف نذاشت نگه ش دارم ... چه دردی کشیدم ، چه دردی !!! با چه کثافت کاری سقط ش کردم ...

آخ کوچولویه من ... آخ ...

آخ خدااااا ... کجایی پس ؟؟؟

می بینی این تمامه داستانم بود ... تمام داستانه کثافت کاریام ...

حالا می خوام برم بخوابم ... می فهمی که ؟؟؟ خسـ.ته ام ... خ.س.ت.ه ... درک که می کنی ؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت توسط فرشته |


به خودم قول داده بودم هر وقت دیگه نکشیدم ...

خسته شدم ...

بزنم به چاک ...

حالا یه جای این دنیا یا اون دنیا ...

واسه من همه جا جهنمه ...

اون روزی یه سیگاررو لبم بود ، یه تیغ تو دستم ...

تیغ رو گذاشتم رو دستم ...

نمیدونم چه جوری ، نمیدونم چرا سیگارم که من همیشه سفت بین دندونام نگهش میدارم ...

از بین دندونام افتاد ...

انگار یکی کشیدش بیرون ...

افتاد رو دستم دقیقا زیر تیغ ...

دستم سوخت ، جاشم رو دستم موند یادگاری ...

اما از راه جهنم اونور برگشتم ...

ترجیح دادم که تو همین جهنم بمونم ...

ولی هی خدا خوب بلدی ازم توبه بگیریاا

پ.ن: این روزا از تهران می ترسم !

پ.ن: ندا ... چرا همه ندا ها میرن ؟؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت توسط فرشته |


کامنتت رو که خوندم تنم مور مور شد ...

نه داداش آریا ممنون ...

...

این روزا اگه تو پارک یه دخترو دیدی...

که لبه ی نیمکت نشسته ...

سیگار دستشه ...

بسته ی سیگارشم به عادت همیشه اش روی پای سمت چپ شه ...

سرشو انداخته پایین ...

موهاش رو هم نه شونه کرده ، نه بسته ...

یه لبخند ژکون رو لبشه ...

و زیر چشاش داره گود میفته ...

و اگه تو نستی دس راستشو ببینی ...

 و روی دستش خط خطی بود ...

فقط بهش سلام کن ...!

بدجوری حس غریبی می کنم این روزا

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت توسط فرشته |


هیچی خوب نیس

حس می کنم دیوارای اتاق دارن بهم نزدیک و نزدیک تر میشن

الی میگه : خدا هم پای قصه ات داره گریه می کنه !!

از ترحم متنفرم رفیق ... متنفرم

یکی بیاد ثابت کنه که اینا همه اش خوابه

نرگس رو دیدم !!

12 سال پیش اومدم تو این چاه تا حداقل نرگس و دخترهاش مهناز و مهسا راحت زندگی کنن

که به فلاکت کشیده نشن

که بابا شون فقط ماله خودشون باشه !!!!

نپرس چی شده

نای نوشتن ندارم

مهسا الان 16 سالشه

دقیقا تو سنی که من به گـ...ا رفتم !



+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت توسط فرشته |


اینو یادته ؟؟

+
دیگه بغض نمی کنم . دیگه گریه نمی کنم . دیگه اشکی تو چشام اجازه ورود نداره .

یادم ِ وقتی ۱۳ سالم بود و تنها شده بودم یه نفر در ِ گوشم گفت :

کوه که گریه نمی کنه . نه بغض کن نه گریه . کوه باش کوه .

از امروز دیگه نه گریه می کنم نه بغض . کوه میشم کوه .

---

اینو پارسال تو همین صفحه نوشتم قبل اینکه برم و همه چیز پاک بشه

میدونی رفیق

این روزا خیلی بغض می کنم

خیلی گریه می کنم

داد می زنم

دیوونگی می کنم

خریت می کنم

دیگه نمی تونم کوه باشم


دیگه نمی تونم از دنیا و روزگار زخم بخورم و خفه خون بگیرم و سکوت کنم 

آره رفیق خیلی هم سخت نیست از نظر تو

اینکه من کم آوردم

اینکه من دیگه نمی تونم تحمل کنم

اینکه این روزا مصرف سیگارم بالای پنج بسته اس

اینکه این روزا هی الهام می خواد ببندتم به تخت

اینکه این روزا تو بی پولی بدجوری دارم دست و پا می زنم

اینکه به سرم زده برگردم پیش اشرف

بشم همون الهه ی شب

همون فاحشه

همون روسپی که اشرف واسه مدل بالا هاش کنار می ذاشت

میدونی رفیق دیگه نمی تونم پای همه چیز وایسم

این روزا یه چیزایی بدجوری عذابم میده

دلم می خواد برم تو مسجدی که سر کوچه ی خونمه

اما رفیق

یا اون لعنتی نمیذارن برم داخل یا اگر هم برم جای پاهامو با آب می شورن

اون روز به محض اینکه پامو گذاشتم بیرون

صدای همون خانوم چاق چادی سیبیلوئه (!) رو شنیدم که می گفت به آقای محسنی بگید فرش زیر پای اون نجاست و ببره قالیشویی

اینو که شنیدم حالم اَنی بود

اگه الی نبود شاید انقدر سیگار می کشیدم که سر یه هفته سرطان رو شاخم بود

میدونی رفیق دیگه نمی تونم کوه باشم

اگه الی نبود

اگه چشمهاش

اگه نگاهش نبود

شاید تا الان کار خودمو ساخته بودم

حیف که هست

حیف که هر روز با امید کوچولوش بهم سر میزنه و تامینم می کنه

منم مثه امیدش شدم بچه اش

الی رو که می بینم دلم بدجوری واسه مامانی تنگ شده

کاش حداقل می تونستم برم سر خاکشون

اصلن رفیق بی خیال نه ؟؟

پ.ن: ببین تو رو به همه مقدساتت قسم فک نکنی اومدم اینجا بازار گرمی یا چه میدونم دلتو به درد بیارم ، این حرفا رو نمی تونم به هیشکی بگم حتی الی




+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط فرشته |


نه که گله ای داشته باشم ها...

نه که غرغری مانده باشد...

نه که آمده باشم باز خاطرات این لجن بازاره روزانه ام را بالا بیاورم ها...

نه که بخواهم باز از آن بالا بکشمت پایین و با دردهایم سرت را به باد دهم ها...

نه که بخواهم باز بنشینم و تمام آن روزهای خاکستری را دوباره به یاد آورم ها...

فقط یک تکه بغض دارم و یک تکه درد و یک سوال !

ینی من انقدر بهت بدی کردم که این شد سزای عملم ؟؟؟

پ.ن:عکس بچگی هامو که نگاه می کنم انگار می خوان دار َ م بزنن ، ینی من انقدر پاک بودم ؟؟ خوب بودم ؟؟ نجیب بودم ؟؟

پ.ن: دورش کن ، دروش کن از من ، این خاطرات لعنتی م رو هیچوقت بهم پس نده ، این روزا من فقط خودمو از 16 سالگی به بعد یادم میاد ... فقط همون روزای نجس رو به یاد دارم ...

پ.ن:راستی مامانی انقدر خوشگل بودی تو ؟؟ و من بی معرفت فراموشت کردم ؟؟ آره خوب ده ، دوازده سال نبودنت حسابی کار دست آدم میده ...

پ.ن:اینکه برگردی به یه شهری که دوازده ساله پیش اگه می موندی و به سرنوشتی که داشتن برات می ساختن رضایت می دادی حداقل این نمی شدی .

پ.ن: نن جون هنو فک می کنه من همون دختر بچه معصومم ! اما نن جون دیر شده واسه ناز و نوازش کردن من ...

پ.ن: اگه بفهمه چه گه ای شدم حتما از خونه اش که هیچ ، از شهرشم بیرونم می کنه ...

پ.ن: دلم برات تنگ شده غریبه ... تنگ شده دلم برات ... کجایی ؟؟ هووم ؟؟

پ.ن: صدددددددددددددددددددددددددددددددددفففففففففففففففففففففففف من وبلاگ و عکساااااتو می خوووووووووااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم

پ.ن: آبجی هدیه (ناتانا) خیلی وقته میام و می خونمت فقط هیچی نمی گم ...

پ.ن: سکوت تنها یادگاره آزادیم


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرشته |


دلم واسه ت تنگه غریبه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرشته |


http://khat-b-khat.blogfa.com/post-161.aspx اینو که خوندم

یه لحظه دلم یه دختر کوچولو خاس...

اما حالا که فکر می کنم می بینم من لیاقت داشتن یه فرشته کوچولو رو ندارم...

میدونی رفیق من خیلی گه ام..

من لیاقت نداشتم خودم با دستای خودم یه فرشته کوچولو رو از بین بردم...

به خدا من می خواستمش اما اشرف نذاشت...

اون اشرف ِ گُهِ لعنتی نذاشت..

وگرنه من از خدام بود...

یه فرشته داشتن خیلی خوبه ، خیلی ...

اما کاش داشتمش ...

نمی دونم زیر کدوم خاکی چالش کردن...

که برم و سر خاکش گریه کنم...

من دیگه تا ابد نمی تونم یه فرشته داشته باشم...

لعنت به اون اشرف...

آخه اشرف باعث شد که من ...

دلم مرگ می خواد ...

با درد یا بی درد...

مهم نیست

فقط مرگ باشه .

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرشته |


اولین بار چند فروختم ؟؟

یادت نیس ؟!

حق داری حداقل 6_ 7 سالی گذشته ...

اما خودم یادمه ...

مجانی و مفت فروختم !

دومین بار کی بود ؟؟

دقیقا یادمه ، 2 ماه گذشته بود ...

یادته دلیلم چی بود ؟؟

گرسنگی !!

داشتم می مردم !

چه شامی خوردم اون شب ...

بعد از سالها !

چند فروختم ؟؟

چه ناقابل !

فقط سی تومن !

هه هه ...

هنوز نمی دونستم چی به چیه !

دفعه بعد کی بود ؟؟

آهااا ...

با فریبا بودم ...

دقیقا یادمه ...

شب قبل ش چقدر گریه کرده بودم اما اشرف از خونه انداختم بیرون ...

منم مثه سگ دنبال فریبا رفتم ...

2_ 3 شب بود که برگشتم ...

دیگه باید راهمو یاد می گرفتم ...

تابستون بود نه ؟؟

مرتضی اون شب کپه مرگشو تو حیاط رو همون تخته گذاشته بود ...

اون شب یادته با چه دل پری از خدا خواستم که همه شون جز فریبا و تو خواب به خواب برن !

تا 5 صبح تو حموم بودم ...

پوستمو کندم بس که لیف و صابون کشیدم روش ...

حس می کردم بو میدم ...

بوی نجاست ...

بوی ناپاکی ...

بوی فاحشگی ...

چقدر اون روز اشرف بهم فحش داد سر هدر دادن آب ...

به قول پری : دلم می خواست جفت پا برم تو دهنش ...

یادته ؟؟

فاخته رو گرفتن و بردن کلانتری ؟؟

تا صبح بیدار موندیمو منتظر ...

همه دعاشون این بود که فاخته چیزی رو لو نده ...

اما من فقط از خدا می خواستم لو بریم ...

سه شب با امیریل شمال بودم ...

دیگه راه افتاده بودم ...

میدونستم چی بگم و چیکار کنم ...

اما هنوزم بوی گنده خودمو حس می کردم ...

بوی نجاستمو ...

یادته چند گرفتم ؟؟

دویست تومن تیغ ش زدم

اما به اشرف گفتم هشتاد و کلی هم فحش دادم جلوش به امیریل خسیس !

دیگه راه افتادم ...

پول می پیچوندم از اشرف ...

یادته اون ماشین رو ؟؟

تو سوار شدی و من نشدم ؟؟

آخه پسره شبیه امید بود ...

یادته که ؟؟

همون که خواست کمکم کنه و نتونست و جا زد ...

آخه کی می تونست منو از تو اون منجلاب بکشه بالا ؟؟

وقتی رفت چقدر داغون شدم ...

دلمم برد ...

چقدر دلم براش تنگ شده خداااااا ...

دیگه کم کم راه افتادم ...

یه شب اینجا یه شب اونجا ...

چقدر بدم میومد از خودم ...

به خاطره همون ته قیافه م که هنوز زیر سیاهی ها گم نشده بود اشرف نمی خواست بپرم ...

یادته اون روز ؟؟

که خودکشی کردم !

تا چند وقت چقدر اشرف باهام خوب بود ؟؟

هنوز جاش هست ، ببین ...

هیچوقت دردم نکشید ...

این جسم خسته هیچ دردی واسم نداشت ...

فقط این روح لعنتی بود که اذیتم کرد ، زخمی م کرد ...

دیگه انقدر پول داشتم که دیگه نیازی به تکیه گاهی مثه اشرف گُه نداشتم ...

گذاشتم رفتم ...

خونه خریدم ...

خونه که نه آلونک ...

دوستش داشتم ...

هر چی بود از زندان اشرف بهتر بود با اون اتاقای و در توش ...

بعد پنج روز فقط به تو زنگ زدم ...

آدرسمو دادم و گفتم بیا اگه دلت می خواد ...

اومدی ...

کار که گیرمون نیمد ...

تو شدی زن دوم یه عوضی و رفتی ...

منم موندم و گه بازی هام ...

تو که نبودی انگار نفس کم بود واسم ...

شبا سر می ذاشتم رو بالشمو گریه می کردم آخه دیگه شونه هاتو نداشتم ...

تنهایی خیلی سخته ...

خیلی ...

هزار بار به سرم زد برگردم پیش اشرف اما نشد ...

آخ الهامی داشتم می افتادمااا ...

می افتادم تو یه مردابه دیگه ....

اما بازم تو کشیدیم بیرون ...

حالا خیلی وقته با تکیه به تو ، این شونه های لرزونم ، این تن خسته مو دست هیچ عوضی نسپردم ...

خخخخخخخخ ... تـــــــــــــــــــــــــــــــــف به تمام این زندگی ...


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت توسط فرشته |


دنبال چی می گردی لعنتی ...

دنبال بکارت ؟؟؟

بکارتی که من اصلا ندارمش ...

من یه کثافتم ...

یه آشغالم ...

یه لجن ام ...

اومدی که فقط همینا رو بگی ...

آره لعنتی ؟؟؟

به چی می نازی ...

به چی افتخار می کنی ...

به چیزی که نداری ...

همه ش سرابه احمق ...

سراب ...

کثافت کاری های خونواده تو دیدی ...

فرق من با اونا اینه که اعتراف می کنم به گه ای که می خورم اما اونا نه ...

آره تو راست می گی ...

من یه نجاستم که باید از رو زمین پاک بشم ...

من گه ام ...

من عوضی ام ...

اما اینو مطمئن باش من هنوز خدای خودمو دارم ...

خدایی که فقط ماله منه ...

خدایی که نه تو نه هر سگ دیگه ای نمی تونه از من بگیرش ..

خدا اولین و آخرین کسیه که دارم ...

این یکیو نه میتونی و نه میذارم که ازم بگیری ...

تو دل ببند به اون حجاب کامل ت و من دل می بندم به دلم ...

دلی که هنوز نذاشتم هیچ کثافتی بهش راه پیدا کنه ...

اگه جسمم ، اگه وجود و حضورم اینه ...

من نخواستم ...

منو از پشت هل دادن تو این منجلاب ...

اما مطمئن باش روحم هنوز پاکه ...

هنوز تونستم از دسترس عوضی هایی مثه تو دور نگه اش دارم ...

پ.ن: خددددددددددااااااااااااااااااااااااااااا مگه تو ماله من هم نیستییییییی ؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت توسط فرشته |


بذار یه چیزی رو بهت بگم !

من خیلی وقت بود که دلم واسه ی صفحه سیاه ام با اون قلب گوگولی بالا سرش تنگ شده بود !! :)

خیلی وقت که نه اما خیلی روز !! بود که "خودمو ننوشته بودم "!

یه جاهایی تو زندگیم واسه ی لحظه هام قانون می ذاشتم !

واسه این صفحه هم کلی قانون داشتم !

اما گور بابای تمام قانون هام ...

اصلا تمام قانون ها به وجود میان که تو یه مدت اجراشون کنی و یهوو حس کنی خسته ای و بشکنی ش!

قانون ها فقط برای شکسته شدنن !

مثه من ...

من که یه روزی فرشته بودم ...

اما قانون فرشتگی رو شکستم و شدم یه لجن ...

یا همون روسپی ، فاحشه ، گُه ، کثافت ، انگل !

هر چی که تو دلت بخواد هستم !

من قانون فرشتگی م رو شکستم و شدم این !

و حالا باز قانون های صفحه ام رو می شکنم !

روزی که دوباره در تخته شده این جا رو باز کردم به خودم و این صفحه قول دادم که کمتر از کم از دردهایی که می کشم بگم !

اما حالا این نباید رو می شکنم و می گم

که توی این مدت طولانی زخم هایی خوردم که دردشون رو قراره روزای طولانی روی دوشم یدک بکشم !

قرار نبود هیچی اونجوری پیش بره ...

قرار بود همه چیز مثه قصه های شیرین مادربزرگ یه پایان ِ خوش ِ معجزه آسا داشته باشه !

اما دیدی که کلاغه باز هم به خونه اش نرسید و ما خوردیم به بن بست !

....

لعنت باز هم هنگ کردم !

باز هم حرفهام قفل شد !

باز هم کلمه هام ته کشید !

اما یادت باشه قانون ها رو باید شکست !

تا قانونی شکسته نشه ، هیچ قانون جدیدی به وجود نمیاد !

اینو یادت بمونه که این فرشته ی سنگ شده یه روزی یه جایی یه جوری به درد ش بعد از روزها سکوت اعتراف کرد !

پ.ن: به قلم فرشته ، پست شده توسط بیتا !

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت توسط فرشته |


توی این همه نگاه خیره هیچکدوم عاشق من نیست ...

توی این همه آدم منتظر ، هیچکی منتظر خود من نیست ...

توی این دستهای و این آغوش ها ، هیچکدوم از گرمای دوستی و عشق پر نیست ...

پشت اینهمه حرف رفاقت ، هیچ معرفتی نیست ...

لعنت به تمام آدمهای کثیف این شهر گـ ـ ُــــه ...

هیچ جای این زندگی سگی مال خودم ، خود ِ خودم نیست ...

لـــ ـــــــ ــــ ــــــــ ـــــ ـــــــــ ـعـــــــ ــــــ ـــ ــــ ــــ ـــ ـــــــ نـ ـــــــ ــــ ـــــ ــــ ــــــ ــــــ ـــ تـــ ـــ ــ ــ ــ ــ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ...

!

!

!

پ.ن: هدیه ... آبجی خانومی ! آدرس وبلاگ ت رو برام میذاری ؟؟ دلم بدجوری برات تنگ شده :(

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت توسط فرشته |


زیر کفش خدا له شدم ...

کمک !؟!؟

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت توسط فرشته |


حالا یه 25 سالی هست که خدا شاید از سر لطف و شاید از سر کینه تف ام کرده رو زمین ، رو زمین این احمق های دو پا ...
دقیق اش میشه 12 سال ، 12 سال تنهایی ...
نه مادری و نه آغوش گرمی ، نه پدری و نه شونه های محکمی ...
حالا خیلی وقته که خودم و خودم تنها و باهم (!) زندگی می کنیم ...
قصه من ، قصه نفرت انگیزی ِ ، قصه ارزون فروختن نجابت و بکارتی که اگه بود شاید این ، این نبود ...
قصه نفرت انگیز فاحشه ای که شاید قسمتی از این بکارت از دست رفته اش سهم مقدس ترین مرد زندگی تو هم بوده باشه ...
قصه نفرت انگیز فاحشه ای که شاید روزی تو هم توی چشمهاش زل زده باشی و تمام نفرت خودت رو تف کرده باشی رو وجودش ...
شاید بی گناه و شاید گناه کار به بالای این چوبه ی دار رفتم ...
شاید خواسته و شاید ناخواسته اینی ام که هستم ...
حالا دیگه واسه حسرت خیلی دیر شده ، خیلی ...
حالا فقط میشه دنبال پلی گشت واسه برگشت ، پلی که شاید هرگز نبوده و نیست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط فرشته |


شاید اومدم ...

شاید رفتم ...

شاید برم ...

شاید بمونم ...

به هیچی دل نمی بندم ...

به هیچی دل نبند ...

هیچ شایدی به معنی حتما نیست رفیق !

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت توسط فرشته |